چرا به خلوت و آغوش وعده ام دادی؟
اگر که ماه منی،پس کجا سحر رفتی؟
شبیه معجزه ای در میان زندگی ام
عجیب آمده بودی،عجیب تر رفتی
پَرِ پَریدنت از سینه ی قفس بودم
عزیزِ همقفس من،بدون پَر رفتی
چگونه دم نزنم؟صاحب دلم بودی
که از گذار دلم،عین رهگذر رفتی
مرا که شعله ی نوپای قلبِ فانوسم
به دست باد سپردی و بی خبر رفتی
حسین_رمضانپور
...
میل آتشفشانی و طوفان،
میل طوفاندن و بر آشفتن،
میل پاکوبی و سرافشانی،
میل رقصیدن است با سارا...
برچسب: مقدمه,
نویسنده: مبین فدایی
تاريخ : یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۶ | 13:25 | نویسنده : پاییز
بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست...فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم
تموم لحظه های این تب تلخ...خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش ما رو برای هم نمی خواست...خودت دیدی دعامون بی اثر بود